تنم را می کشم بر درد، از تکرار بیزارم

از این لبخند خشک و لحظه ی دیدار بیزارم

از ازین کوچه،از این میدان و از این شهر، ازمردم

و از ذهن کثیف خوک های هار بیزارم

قطارم می رود، من پشت شیشه مات یک تصویر

ولی از ماندن و خیره شدن بسیار بیزارم

تمامش می کنم این راه را بی تو، ولی با درد...

من از لغزیدن خندیدنم اینبار بیزارم

پُر از خشم وُ  سکوتی سخت سنگین دور خواهم شد

تو را دق می دهم هرچند از این کار بیزارم