پیشکش به روح بلند فروغ فرخزاد.

بعداز نشرمطلبی درمورد مکتب اصالت کلمه در وبلاگم، متأسفانه برخی از آدم ها به تخریب شخصیت کسانی پرداختند که سهمی بزرگ در ادبیات ایران و کرمانشاه دارند. من شرمم آمد کامنت های آن ها را به روز کنم و انتشار دهم. هرچند بیشتر آن ها کامنت هایی خصوصی گذاشته بودند/ اما جای بسی تأسف است که هنوز آدم ها به تخریب همدیگر اقدام می کنند. به اطلاع آندسته از آدم ها می رسانم که من به اعتقادات کسی در مسائل دینی کاری ندارم و اعتقادات هرکسی برای آن فرد قابل احترام است و اعتقادات خودم را هم حفظ خواهم کرد. پس لازم نیست کسی دایه ی عزیزتر از مادر برایم باشد. در عصری که همه دم از آزادی اندیشه و اعتقاد و بیان  می زنند، جای بسی تاسف است که به اندیشه ی آزاد یک انسان حمله می کنند و در پی تخریب شخصیت او بر می آیند. آرش آذرپیک را من چندباری از نزدیک دیده ام و بسیار انسان متفکر و اندیشمندی بزرگ است. او یک شاعر به تمام معناست و گواه این حرف شعرهای بسیار زیبای اوست. اگر در مطلبم گفته ام با آن دوستان ارتباط ندارم معنایش این بود که ارتباطم آنقدر نیست که از اندیشه های ایشان بیشتر مطلع گردم و از این بابت متأسفم. و باز متأسفم که آدم ها همیشه کسانی را کوبیده اند که همیشه پیشرو جامعه ی خود بوده اند. سال ها پیش نیما را، فروغ را و خیلی کسان دیگر را کوبیدند و تهمت  بی ایمانی و الحاد بر آنها بستند و حتی به فروغ عزیز تهمت هایی بستند که فقط در شأن خودشان بود. و امروز به کسانی تهمت می بندند که مفید به حال ادبیات ایران هستند و اندیشه هایی عالی دارند. این آدم های به ظاهر خیر اندیش اما کوته فکر حتی اشک کسانی چون سید مهدی موسوی را هم در آورده اند تا حدی که ایشان هم کامنت دانی وبلاگش را بسته است. انکار کنید، به تهمت ببندید، نادیده بگیرید و نفی کنید و هزار کار دیگر حتی... باز هم نمی توانید بگویید نیستند. عریان نویس های مکتب اصالت کلمه هستند و می نویسند. پس این ادبیات است که تصمیم میگیرد چه کسی ماندنی است و چه کسی باید محو شود. بیشتر از این هم نیست چه بسا کسانی که فروغ را انکار کردند و خودشان نیست شدند و از ذهن ها رفتند و حتی نامی هم از آن ها باقی نمانده است. اما فروغ هنوز هم زنده است و یکی از بزرگترین قله های شعر ایران است. من خوب می دانم چه کسانی این کامنت ها را گذاشته اند و آنقدر جرأت ندارند که حتی اسم خودرا بنویسند، کسانی که به وقت خود دم از نفی خدا می زندد و کفرگویی را مایه ی مباهات خود می دانند و همه ی بزرگان را به کفرگویی و بی خدایی متهم می کنند و از طرفی دیگر در مقابل آدم های بزرگی که اکنون نفس می کشند خود را با ایمان جلوه می دهند و تهمت شیطان صفتی و بی خدایی به دیگران می دهند       و برای من کامنت می گذارند که فلانی اعتقادش فلان است و بهمان.   تا کی دورویی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا کی؟؟؟؟؟؟؟ من فقط یک حرف به این آدم ها می گویم" همیشه دم از این می زنید که نگران ادبیات هستید اما تیشه به ریشه ی ادبیات می زنید. اما نمی توانید....