تقدیم به رضابهادر و همسر مهربانش...

 

دارم پوست می اندازم

در تمام ایستگاه هایی که نیستی

شبیه هرکسی که فکرش را بکنی

می شوم

آخرین قطار که بیاید

آخرین پوستم را انداخته ام

روی برف هایی که از شانه هایم می ریزد

شال...

شال...

شال...

گردنت پوشیده بماند

زمستان می شوم

وقتی از آخرین قطار

پیاده می شوی

 

شرجی شانه هایت را بپوشان

زمستان شده ام

برف...

پاییز 1390 اندیمشک