دست کوتاه زندگی با ماست

آستین بلند مرگ اینجاست

عشق را من برات آوردم

نفرت از پشت لحظه ها پیداست

 

باز هم ترس، ترس خاموشی

در زمان و زمین فراموشی

توی هر قصه ای که می جوشی

باز شعر مرا تو می پوشی

 

این زمستان که بگذرد من هم

مثل این کوچه می روم از یاد

روبرویم حضور یک مبهم

می زنم دل به...  هرچه بادا باد

 

اتفاقی که بی تو می افتد

سال ها بعد از آنکه می خندی

بی من و ماجرای خاموشی

لب به هرچیز تازه می بندی

 

می شوی مثل شعرها افسون

توی این راهِ در خودش تکرار

هی! به فریاد تو نمی آیند

تا ابد مانده ای به زیر بار

 

راه بی عشق را سفر کردم

لحظه را با سکوت سر کردم

آمدم، رفتم آمدم، ماندم

توی آغوش تو... خطر کردم

 

مثل تنهایی ستاره ی قطب

توی چنگال خرس می افتم

«من به تنهایی ام چه معتادم»

زیر باران شبی به تو گفتم

 

برنمی گردی؟! راه ناپیداست

این صدای تمام فاصله هاست

پشت سر کوه آتش است اینجا

روبرو خشم سرکش دریاست

 

در پریشان نویسی دنیا

روزی از این تضاد می سوزم

روزی از مرگ می هراسیدم

چشم - روزی - به مرگ می دوزم