عروسک

این شعر در روزنامه ی باختر  روز پنج شنبه 16/4/90 به چاپ رسیده است.

 

بی واژه می خواهد برایت یک عروسک

دنیا بیاید، روی پایت یک عروسک

لالا کند بی بغض و بی آیا و ای کاش

با نبض باران صدایت یک عروسک

دنیا نمی چیند تو را از دست هایش

حالا که تنها آشنایت یک عروسک...

هرشب نگاهش ردی از چشم تو دارد

هرشب نشسته در دعایت یک عروسک

انگشت هایت را دوباره می شماری

گم می شود در لای لای ات... یک عروسک

حالا زمین در خواب هایت بال دارد

پر می کشد؛ تا از خدایت یک عروسک...

برگونه هایت می وزد یک بوسه ی خیس

آهسته می خواند به جایت یک عروسک...

- اینجا عروسک می شوی هر شب پس از ماه

دارد خدا تا بی نهایت یک عروسک

 

22/3/1390

/ 21 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سجاد بوستانی

سلام شعر قشنگی بود ولی به نظرم ازدیاد کلمه عروسک یه جوری تو ذوقم میزد دعوتید به شعر با احترام

حسين ميدري(شهراد)

درود خداوندگار زيبايي بر شما قلمتان شيوا آفريده است، تارنگار "پهلوي پارسي" با هفت پهلوي چشم براه آمدن شماست، مهرتان پرفروغ و پاينده...

غزل.ز

شاید زمان مرهمی بر درد دنیای شعر باشد. با کم لطفی دوستانی که از اشعارم سوءاستفاده کردند تا مدتهای مدید و حتی شاید تا ابد، شعرهایم مانند سابق در دفتر شعرم می ماند. هر چند که همیشه بیقرار نوشتنم.... اما ذهنم را محکوم به سکوت کرده اند. دلم تنگ نوشتن است اما دیگر گوشی برای شنیدن ندارم

پویا

سلام آقا رحمان حالت خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوشحال مون میکنی اگه به ما سر بزنی منتظر نظراتت هستم ؟ از این کار عروسک خیلی خوشم آمد حالت قشنگی داشت [گل]

ایستگاه پاره روایت

چرت های اعیانی تا هر عدد سه دلار پیش رفته اند در چرتِ پاره ای پس مانده ی اذان سیگار آخرش را دود می کند چرت های تو از صفر های جیب من جلو زده اند... قبرهای دست دوم با ضیافت افطار پیوند خورده است!!! منتظریم [گل]

رضا بهادر

چرت های اعیانی تا هر عدد سه دلار پیش رفته اند در چرتِ پاره ای پس مانده ی اذان سیگار آخرش را دود می کند چرت های تو از صفر های جیب من جلو زده اند... قبرهای دست دوم با ضیافت افطار پیوند خورده است!!! منتظریم [گل]

ایستگاه پاره روایت

انگار مادرم میان ِ راهرو ساز و دهل می زند و پستانش را به سمت اتاق چنگ می کشد با چشمانی خالی پشت می کنم به دریای مرده و پیراهنم را رها می کنم میان باد... ایستگاه ما با دو روایت دیگر میزبان توقف شما فرهیخته ی عزیز می باشد. [گل]

ایستگاه پاره روایت

انگار مادرم میان ِ راهرو ساز و دهل می زند و پستانش را به سمت اتاق چنگ می کشد با چشمانی خالی پشت می کنم به دریای مرده و پیراهنم را رها می کنم میان باد... ایستگاه ما با دو روایت دیگر میزبان توقف شما فرهیخته ی عزیز می باشد. [گل]

امیر یزدانی

با سلام با دو کار کوتاه در انتظار قدوم سبزتان و نقد و نظرهای ارزشمند شما دوست نازنینم شاد باشید به مهر

برزویه فرخ سیر

رحمان زمانی عزیز سلام صمیمانه از حضورت ممنوم. اینکه وقت گذشتی و نوشتی خبر از وجود یک اشتراک بزرگ بین ما به نام ادبیات می ده. مطمئنم در روزها و سالهای اینده با تمام اشتراکها و اختلافها کلمات و سطرهای زیادی بین ما رد و بدل میشه.باز هم ممنونم و همیشه منتظرت