غزل....

تنم را می کشم بر درد، از تکرار بیزارم

از این لبخند خشک و لحظه ی دیدار بیزارم

از ازین کوچه،از این میدان و از این شهر، ازمردم

و از ذهن کثیف خوک های هار بیزارم

قطارم می رود، من پشت شیشه مات یک تصویر

ولی از ماندن و خیره شدن بسیار بیزارم

تمامش می کنم این راه را بی تو، ولی با درد...

من از لغزیدن خندیدنم اینبار بیزارم

پُر از خشم وُ  سکوتی سخت سنگین دور خواهم شد

تو را دق می دهم هرچند از این کار بیزارم

/ 7 نظر / 8 بازدید
احسان حقیقی شاعری از سنقر

سلام رفیق چطوری یا نه عالی بود شعرت این شعرو خودت واسم خونده بودی حال کردم ایول به ما هم سر بزن کلنگ وبلاگمو زدم زمین هوا میره نمی دونی تا کجا .... انقذه خوبه

منیره حسینی

سلام ممنونم از لطفتون و خوشحالم از آشنایی غزل خوبی خواندم مرسی تمامش می کنم این راه را بی تو ولی با درد خیلی خوب بود 20 به روزما و موفق باشید

عاطفه اسکندری

سلام. برگشتتون رو تبریک میگم ،امیدوارم سرشار از آرامش و امید ، و پایدار بمانید. غزل زیباتون رو خودم .مثل همیشه با لذت! و حظ بردم.

عقیل

سلام دوست عزیزم خوبی باز یک شعر ایده ال از تو جدی میگم واقعا تضاد هایی که آوردی در لحظه ی دیدار (همه خوشحال میشن و تو بیزار ) واقعیت خفته ی دیدارهاست قطارم میرود من مات ..........به نظر من شاه بیتته و تاج شعرتم (تو را دق میدهم هر چند........) آفرین واقعا حال کردم شعرت به نظر من یه دوس داشتن که برای تو واقعی ولی برای او با لبخندهای زورکی شروع میشه درد اوره . ولی تو تا پایان غزل عذاب میکشی و در بیت اخر به خودت میای که چرا فقط تو باید اذیت شوی ! پس میای میای با اینکه او را دوست داری و بیزلری از اذیت ولی میگویی : تو رت دق میدهم هر چند ازین کار بیزارم راستی عزیزم کجایی؟ سنقری یا ؟ من تهرانم هفته دیگه میام اگه خونه باشی حتمن میام پیشت [گل]

الهام تفرشی

بیزاری هم عالمی داره کاش میشد از همه چیز بیزار شد واقعا ! سلام غزل خوبی بود .. هرچند که اتفاق های شاعرونه ش کم بود نسبتا... [گل]

احسان حقیقی

سلام مش رحمان مرسی کم الله که اومدی چشم جدیداشم میزارم فعلا می خوام نظر بقیه رو بدونم عمو[دلقک]